خیلی چیز ها داره عوض میشه و به خاطرشون خوشحالم . تازگی ها دارم یاد میگیرم که همه چیز هایی که دوستشون دارم و کارهایی که بهشون فکر میکنم و تنها دغدغه زندگیم هستن رو به یه جریان در خودم تبدیل کنم . اصلا کار راحتی نیست ولی دارم راهش رو یاد میگیرم .
اینکه نوشتن یا کار تئاتر این نیست که یک کاغذ بگذاری جلوت و همه چیز شروع شه . یا اینکه یک روز بلند شی بری سر تمرین و شروی کنی به کار کردن . باید همه چیز تبدیل به بازی شه . آدم باید با همه اشیا و وسایل دور و برش زندگی کنه . از اونها برای خودش راه هایی بسازه برای زندگی کردن . تازگی فهمیدم که وقتی خوابم باید بنویسم . وقتی راه میرم . وقتی غذا میخورم . بدون اینکه کاغذی جلوی چشمم باشه باید بنویسم . باید هر لحظه تمرین کرد . موقع خوندن یک خط نمایشنامه باید بازی کرد . کارگردانی کرد و همه چیز توی سالن تمرین اتفاق نمی افته . مثل همه آدمهای بزرگی که لحظه لحظه زندگیشون تبدیل به جریانی شد که میخواستن و دوسش داشتن . و این چیزیه که هیچ کس نمیتونه از من بگیره .
خیلی سخته ولی از اینکه یک کم یاد گرفتم چه جوری باید با خودم تمرین کنم خیلی خوشحالم . ولی این جاش بده که تازه توی ترم آخر دانشگاه فهمیدم چی کار باید کرد . چه جوری باید از کلاس ها و استاد ها و جمع بچه ها و ... استفاده کرد و چه جوری به درس گوش کرد . تازه همه چیز برام داره تبدیل به پرسش میشه . یکی از استاد هامون میگه تازه توی فوق لیسانس میفهمید که چقدر چیز هایی که توی خودتون جمع کردید بیخوده و به چه چیز هایی نیاز دارید و چه حفره های عمیق و خالی در درونتون وجود داره .
یاد دیالوگ یکی از نمایشنامه های محمد چرمشیر افتادم : دیدم ما همیشه در هذیان زندگی کرده ایم . همیشه همیشه . نه تنها همیشه همیشه دیر رسیده ایم که همیشه همیشه در خواب مانده ایم .