تبليغاتX
پلاک 13

پلاک 13

به فصلهایی که می آیند بعد از من...

 

 

   دوم فروردین تولد یک سالگی وبلاگم بود . اما هیچی ننوشتم براش . میدونم که الان این صفحه خیلی ازم راضی نیست ! نمیدونم اگه یکی که خیلی بهم نزدیکه این کار رو با خودم بکنه خوشم می آد یا نه ! ولی یک کمی دچار کسالت وبلاگ نویسی شدم و یک کمی هم  نوشته های تکراری درباره بهار و اومدنش رو دوست ندارم . ولی شعر همیشه بهترین چیزه :

بی آنکه دیده بیند

در باغ

احساس میتوان کرد

 در طرح پیچ پیچ مخالف سرای باد

یاس موقرانه ی برگی که بی شتاب

بر خاک مینشیند.

این فصل دیگریست

که سرمایش از درون

درک صریح زیبایی را

پیچیده میکند.

شاملو

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم فروردین 1390ساعت 12:37  توسط الهام نظری  | 

 

 

توی این هفته می خواستم یه چیزی درباره جشنواره فیلم و تئاتر و موسیقی فجر بنویسم . یکمی هم دنبال چیز هایی که دوستشون داشتم گشتم و از مصاحبه ها و دست نوشته های آدم های بزرگ و دوست داشتنی مطالب خوبی پیدا کردم . اما بی خیالش شدم ....!

توی این روز ها انگار دوباره قراره تلخی هایی که سال گذشته تجربه ش کرده بودیم رو تجربه کنیم و همین غمگینم کرد و انگیزم رو برای نوشتن اون مطلب از دست دادم !  خودم داشتم به یکی از بزرگ ترین دیالوگ های هملت فکر میکردم و سوالی که از آدم میپرسه . شاید نوشتنش بد نباشه :

بودن یا نبودن ؟ مساله این است ! آیا شریف تر آن است که ضربات و لطمات روزگار نا مساعد را متحمل شویم و یا آنکه سلاح نبرد بدست گرفته با انبود مشکلات بجنگیم تا آن ناگواری ها را از میان برداریم ؟ مردن ....خفتن....همین و بس ؟

نمیدونم .... شاید سومین حالتی هم وجود داره که هملت نگفته !!

+ نوشته شده در  شنبه سی ام بهمن 1389ساعت 23:20  توسط الهام نظری  | 

 

 

  خیلی چیز ها داره عوض میشه و به خاطرشون خوشحالم . تازگی ها دارم یاد میگیرم که همه چیز هایی که دوستشون دارم و کارهایی که بهشون فکر میکنم و تنها دغدغه زندگیم هستن رو به یه جریان در خودم تبدیل کنم . اصلا کار راحتی نیست ولی دارم راهش رو یاد میگیرم .

  اینکه نوشتن یا کار تئاتر این نیست که یک کاغذ بگذاری جلوت و همه چیز شروع شه . یا اینکه یک روز بلند شی بری سر تمرین و شروی کنی به کار کردن . باید همه چیز تبدیل به بازی شه . آدم باید با همه اشیا و وسایل دور و برش زندگی کنه . از اونها برای خودش راه هایی بسازه برای زندگی کردن . تازگی فهمیدم که وقتی خوابم باید بنویسم . وقتی راه میرم . وقتی غذا میخورم . بدون اینکه کاغذی جلوی چشمم باشه باید بنویسم . باید هر لحظه تمرین کرد . موقع خوندن یک خط نمایشنامه باید بازی کرد . کارگردانی کرد و همه چیز توی سالن تمرین اتفاق نمی افته .  مثل همه آدمهای بزرگی که  لحظه لحظه زندگیشون تبدیل به جریانی شد که میخواستن و دوسش داشتن .  و این چیزیه که هیچ کس نمیتونه از من بگیره .

  خیلی سخته ولی از اینکه یک کم یاد گرفتم چه جوری باید با خودم تمرین کنم خیلی خوشحالم . ولی این جاش بده که تازه توی ترم آخر دانشگاه فهمیدم چی کار باید کرد . چه جوری باید از کلاس ها و استاد ها و جمع بچه ها و ... استفاده کرد و چه جوری به درس گوش کرد . تازه همه چیز برام داره تبدیل به پرسش میشه . یکی از استاد هامون میگه تازه توی فوق لیسانس میفهمید که چقدر چیز هایی که توی خودتون جمع کردید بیخوده  و به چه چیز هایی نیاز دارید و چه حفره های عمیق و خالی در درونتون وجود داره .

  یاد دیالوگ یکی از نمایشنامه های محمد چرمشیر افتادم : دیدم ما همیشه در هذیان زندگی کرده ایم . همیشه همیشه .  نه تنها همیشه همیشه دیر رسیده ایم  که همیشه همیشه در خواب مانده ایم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم دی 1389ساعت 13:14  توسط الهام نظری  | 

 

 

I woke up with a spot of blood over my eye

A scratch halfway across my forehead

But Im sleeping alone these days

?Why on earth woud a man rais his hand against himself even in sleep

Its this and similar questions

Im trying to answer this morning

.As I study my face in the window

 By Raymond Carver

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 22:34  توسط الهام نظری  | 

  

 

چرا بعضی روزا این جوری میشم ؟ کنترل همه چیز از دستم خارج میشه . همه کنش های قابل کنترل که یک انسان میتونه داشته باشه رو از دست میدم . بعد همه چیز ها از زندگیم حذف میشن ! دیگه اشیا دور و برم رو نگاه نمیکنم . باهاشون زندگی نمیکنم . همین طور راه میرم و میخورم به در و دیوار . از چشمام پشت سر هم آب می آد در حالیکه تا قبلش میتونمستم شیرش رو ببندم که دیگه نیاد . هر کسی هم که از کنارم رد میشه میگه :" چی گفتی ؟ با کی داری حرف میزنی ؟"  تو همچین روز هایی همه ش نظرم رو درباره همه چیز به خودم میگم . اونقدر به خودم میگم که همه آدمهای دوست داشتنیم محو میشن . حتی یادم میره چه جوری باید باهاشون حرف بزنم .

   ولی فکر میکنم همه حالتهای بد بعضی وقت ها پشت یه جمله دو کلمه ای قایم میشن و اون میتونه هر چیزی باشه . فقط کافیه بگمش.... فقط باید به جای یه مفهوم به یه کنش تبدیل شه .... دیگه چیزی نمونده که با چند تا کلمه از دست بره .

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم دی 1389ساعت 15:9  توسط الهام نظری  |